اصفهان، ساعتِ چندِ عصر
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:39
كاوه بندِ آخر شعرش را كه خواند دود سيگار را داد بيرون و خيره شد به رود. نشسته بوديم كنار زاينده رود كه آن روزها هنوز زنده بود ولي داشت نفسهاي آخرش را ميكشيد. آنجا كه رود پهناي بيشتري ميگرفت و آرامتر و عميقتر ميشد كمي نزديكِ پلْ فلزي. - كاوه مگه ميشه اصفهان بي زنده رود؟ - به
گرگ تنهاي جنگل يا يك عاشقانه از سيسيل
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:39
يك دو لول روسي با قنداقِ چوبي نقرهكوب كه ميگفت قاچاقچي از باكو آورده است. آويخته بودش بالاي شومينه و هيزم انداخت درون آتش و بوي كاج بلند شد. آداچي اين به قولِ خودش گرگ تنهاي جنگل با آن كلاه پوست و سبيلِ پرپشت با نخهاي سپيد هنوز سرِ پا بود و هيبت مردانهاي كه در روزگار ما كمياب بود. نهيب ميزد:
بچـــــــه
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:39
نميتوانستم از رختخواب بيايم بيرون بس كه تنم كوفته بود و ده ساعت خواب شبانه هيچ افاقه نكرده بود در دور كردن اين خستگي. چشمم نيمه باز بود كه ديدم دارد چهار دست و چا از كنار چارچوب در ميرود بيرون بچه. تند تند و دست و پا ميزد و ميرفت و لحظهاي بعد ناپديد شده بود. پرده كنار بود و آفتاب افتاده بود دا
آخرین قهوه در سیبری
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:39
از همان دم که رسید و کیفش را گذاشت روی صندلی لهستانی فهمیدم که نیامده که بماند. از تکان های ریز دستش وقتی فنجان را داشت روی میز می گذاشت فهمیدم این را، نیامده بود که بماند. بوی عطر همیشگی را داشت با ترکیبی تازه شبیه بوی کاج باران خورده در جنگلهای دوردست سیبری! پنجره را کمی باز گذاشتم؛ ایراد نداره
متشكرم كه هوا باراني است
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:39
برگه را از روي ميز برداشتم كه رويش نوشته بود شعري را كه خودم روزي برايش نوشته بودم. آن روز عصر پس از چهار پنج روز كه پيوسته باران باريده بود و هيچكس باورش نميشد كه اينهمه در شهر باران باريده باشد آمده بودم خانه كه برگه را ديدم. پنجرهي آشپزخانه را گشوده بودم كه هواي نمناك بچسبد به تمام ديوارهاي
در دريــــا نَمردن
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:39
لبهي پالتو را ميدهم بالا. باد سردي ميآيد از سوي دريا، اشك جمع ميشود در چشم آدم. ليوان شيركاكائو را همينطور نگه داشته بودم توي دستم و يادم رفته بود اصلن. نگاه كردم لايهاي كاكائو روي سطح ليوان بود و سرد شده بود. ليوان را گذاشتم روي لبهي نيمكت سيماني رو به دريا. حالا چهل روزي هست كه هر روز آمده
آداجيو در سُلِ مينُر
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:39
آسمانِ آبستنِ خاكستري و مِه كه خوابيده بود روي چمنهاي يخزده از سرما. بوي قهوه پيچيده بود در تمامِ خانه و صداي فنجانهايي كه شسته ميشد ميفهماند كه تو برخاستهاي و روز را اينگونه آغاز كردهاي كه قهوه بنوشي و بروي بيرون و يكساعتي را بدوي با موهاي دمبِ اسبي بسته و گونههاي سرخ شده از سرما. دوان د
پنجـــــره
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:39
نوشته بود تمام شد. شعرهایم تمام شدند. داشتم تصورش می کردم وقتی داشته اینها را مینوشته است. پنجره را باز می کردم و فنجان قهوه را می گیرم و نفسش می کشم و باز یاد او می افتم که چه حالی داشته است و وقتی اینها را می نوشته است. آیا پنجره باز بوده؟ فنجانی قهوه در دست داشته است؟ اینها را که می نوشتم ی
ليوانِ عرق كرده در دستهاي ليلي
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:39
بالاي سر قبر چهار پنج نفري ايستاده بودند كه تك و توك لباس سياه تنشان بود. خاك تپهي كوچكي شده بود روي چالهاي كه ساعتي پيش آدمي را بليعده بود و نامش را نوشته بودند روي يك تابلوي رنگ و رو رفتهي فلزي با مشخصات خانهي جديدش كه ميشد قطعه و رديف و شماره. تمام شمارههاي آن آدم حالا ديگر اعتباري نداشت
مکث... از پایین به بالا...
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:39
زن یک توده ی عظیم از گوشت و چربی بود و روپوش سیاه و گشادش این عظمت را بیشتر نشان می داد. آیفونش را تا نزدیکی صورتش بالا آورده بود و انگشتش مدام از پایین به بالا حرکت می کرد. گاهی مکث و ضربه ای روی صفحه و دوباره حرکت رو به بالا. درست چهار ردیف جلوتر از من نشسته بود. تابلوی پروازهای خروجی نشان